سكانس ا
روز – خانه
دستم بريد..خون هاي بي خاصيت كه تنها از سرشت خود قرمزي را به ارث برده بودند بر موزاييك هاي حياط خانه مان مي ريخت و من ترسان و هولناك به هر سويي مي دويدم ..فكر مي كردم كه الان خواهم مرد.
سكانس 2
شب/اتاق خواب
در اتاق خواب با خيالي راحت ، با دمايي مطبوع و موقعيتي دلنواز به خواب عميقي فرو رفته بودم.
سكانس 3
شهري در جنگ
در شهر خرابه اي قدم مي زنم..نگاهم به خانه هاي ويران شده ميرود...ماشيني در حال سوختن است.... مادري خود كودك خود را بغل كرده است و تا نيمه بدن در آوار هستند...قفس قناري در زير ديواري مانده و حيوان زبان بسته در حال جان دادن است .....سربازي مانند قصاب ها از روي جنازه ها رد مي شود....صداي مهيب انفجاري مي آيد..من بزدل و ترسناك فرار مي كنم.....مي دوم...نفس از نفسم بيرون نمي ايد.....فكر مي كنم لشگري به دنبال منند...همچنان مي دوم...پسر بچه اي در گوشه اي از يك ديوار خراب كمين كرده...بطري ايي در دست دارد.....با كبريت سر آن را آتش مي زند..مي ترسم ....فكر مي كنم مي خواهد به سمت من پرتاب كند...ترسم بيشترميشود ....مي دوم....پايم به جنازه اي مي خورد... به زمين مي خورم....شيشه هاي خرد شده دستم را ميبرد....خون مي آيد مدام .
سكانس 4
اتاق خواب ./ساعت 3نيمه شب
من ترسان و مضطرب از خواب مي پرم...به دست باند پيچي شده ام نگاه ميكنم.....دماسنج دماي مناسبي را نشان ميدهد....پارچ آب خنكي در كنار پا تختي ام است.....هن هن كنان آبي مي نوشم ..مادرم در اتاق را باز ميكند...نوازشم ميكند.....ياد كودكي مي افتم كه در بغل مادرش مرده بود...
سكانس 5
خيابان هاي بزرگ پايتخت
در خيابان راه ميروم...چشمم به هر نا كجا آبادي خيره مي شود ....من عوض شدم ...باند دست هايم را باز مي كنم....خون از دستانم سرازير مي شود ....هيچ ابايي از خونريزي ندارم ... فكر مي كنم ...مگر خون من چقدر گل گون تر از خون كودكان و مردمان شهر خواب منند....همچنان در فكرم ......هم چنان درمانده راه مي روم.......
سكانس 6
شب / اتاق خواب من
پنجره را باز گذاشته ام .....باد سردي مي وزد....پارچ آبي ندارد....ورق هاي روي ميزم به زمين ميريزند....پرده با وزش باد آباژور را زمين مي اندازد.....مادرم هراسان مي خواهد وارد اتاق شود ...در را قفل كرده ام....از سرما به خود مي پيچم....خوابم مي برد.....
سكانس 7
باغ گل لاله
در باغي قدم ميزنم....گل هاي سرخ و صورتي بيش از گل هاي ديگرند...رنگين كمان زميني است...بوي گل ها مستم مي كند....چشم هايم از زيبايي طبيعت مي خواهند از حدقه در آيند....از روي كوه گل بالا مي روم....دري را باز مي كنم ...تابلويي با گل محمدي تزيين شده بر سر در نصب شده ...
."با وضو وارد شويد .شهر به خون شهدا متبرك است "..
..كنار نهري مي نشينم..... با آب زلالي وضو مي گيرم.....جلوتر مي روم ...نوشته اي با رنگ قرمز و با گل هاي مريم و رز آراسته شده....
"خرمشهر را خدا آزاد كرد".
...وارد شهر مي شوم....مردم گل و شيريني پخش ميكنند.....صدايي به گوشم ميرسد ... سراپا گوش مي شوم...
."محمد نبودي ببيني شهر آزاد گشته .خون يارانت پر ثمر گشته"..
.از نهر با پاي برهنه رد مي شوم ...شيشه اي پايم را مي برد...خون زيادي مي آيد...اما آب همچنان زلال است و من بي توجه به خود همچنان مبهوت زيبايي هستم/...
به قلم
امید فاخر
در
بیست و سوم اردیبهشت 1387
| موضوع: