مرا محدود كرد
مرا ناگزير كرد
مرا وادار به سكوت كرد
و چه مودبانه به من توهين كرد
او خوب مي دانست كه مرا چگونه تاديب كند
آتش گرفته بودم از اينكه همه چيز مرا، فقط با حركتي كوچك گرفت
نااميد شدم در درياي اميدواري
بيانم قاصر شد و زبانم الكن
آوارگي در كنار بغض هاي بي امانم خفقاني را برايم ايجاد كرده بود ،انگار مرده بودم
از پا افتادم
دست هايم ناي حركت نداشت
چشم هايم سويي نداشت حتي براي ديدن او
من براي مردن ثبت نام كردم
اما قدرت مردن هم نداشتم
....
.....
.......
با نقطه اي كه گذاشت آخر خط جمله ام را ناتمام كرد
تمام شدم
ديگر رسم الخط قول و قرارمان اجازه ام نداد كه بگويم چرا
ديگر كلمات كفاف جمله هايم را نمي دهد
كلماتم پشت سر هم فاسد شدند
چند روزي با التماس نگه داشتم ، دور شان ريختم
حروف سردرگمند و به دنبال كلمه شدن
كلمات هم از من ميخواهند جمله شان كنم
اما آن نقطه اي كه نهاد بر ته خط دلم
مرا محدود كرد
مرا ناگزير كرد .
به قلم
امید فاخر
در
بیست و دوم اردیبهشت 1387
| موضوع: