بايد ديگري شد ، بايد از خود گريخت ،بايد تبديل شد، بايد پرواز كرد از درون تباه شده خود و نه شايد بايد رفت از
خود وشايد هم خود كشي و دگر كشي كرد ،شبها بي خاصيت شده اند ،ديگر گل ها هم لطيف نيستند،
انسانها در خدمت ماشين هايند و ما برده جهل و خودخواهي و تمول و آز و جاه، پدري 24 سال دخترش را در بند
مي كند و سالها به او تجاوز مي كند و بي گناهاني را به دنياي دون خويش مي افزايد، چشم ها كور شده اند
گوش ها هم عاجزند از ايفاي نقش خود، دنيا ها هم تنگ و تاريك و بي مايه شد ه اند،انگار از ياد ها رفته است
انسان و انسانيت و دگر خواهي، به كل فراموش كردهايم كه بايد رفت، كمي شرم كنيم مگر نه آن كه اين دنيا
چند روزي قفسي است بهر تنمان
خدا را شرم مي آيد از خلقت خويش، مگر نه آن كه بايد به جايي رسيم كه جز او نبينيم ، پس كو و كجا و چگونه؟
دنيا و آخرت ما در بند فقط 4صد هزار ؟ واژه ها هم متملق شد ه اند ،بايد پريد از انسان هاي دور و برمان حذر
كرد،سخت است نفس در هوايي كه هر درختي تو را قامت تفنگي است، چندي پيش پيازي را بوييدم ،نخنديد ،پياز
هم بو نداشت، آزادي ما زماني حاصل مي شود كه آزادي ديگري را سلب كنيم ...وانفساها.. باور كنيم اگر خدا
خواهد عزيز مي كند و هر كه را بخواهد ذليل،..خيانت ها هم تكراري شده اند و ديگر محسوب نمي شوند،من از
افكار خويش خسته و نالان شدم ....اندكي دير است باز گرديم
"از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرد
" سينه دنيا ز خوبي ها تهي است ،"صحبت از آزادگي ، پاكي ؛مروت ابلهي است"
به قلم
امید فاخر
در
دهم اردیبهشت 1387
| موضوع: