تبليغاتX
ناوک

ناوک

اگر حرف های دلم بی اگر بود

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

من گريه مي كردم، صدايم گرفته بود.مادرم درد مي كشيد همه ميگفتند قبل از اينكه من بيايم درد زيادي كشيده ،پدرم خوشحال بود اما كمي دلواپس.خواهرم حسادت مي كرد و بهانه ميگرفت.مادرم غرق در شادي بود و مدام تلفن مي كرد و چيزي مي گفت .هر چه سعي كردم نمي فهميدم.همه مشتاق بودند كه مراببينند و من همچنان گريه مي كردم.همه جز خانواده من غمگين بودند و دلهره داشتند.پدرم شيريني به همه تعارف مي كرد و گلي زيبا خريده بود. از اين همه دوگانگي در عجب بودم.اولين جايي بود كه من ديدم، سرد و خشك.مرا از اتاقي بيرون آوردند.ديگر همه شاد بودند،حتي مادرم  كه آرام هم شده بود....اما من همچنان گريه مي كردم.

من نوزاد يك ساعته اي شده بودم

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:58  توسط امید فاخر  | 

مطالب قدیمی‌تر