تبليغاتX
ناوک

ناوک

اگر حرف های دلم بی اگر بود

من گرسنه پدر شده بودم ..

رفیتم حرم حضرت معصومه...8سالم بود ...باد سردی می اومد ..مادرم با یه دستش منومی کشوند و با دست دیگش چادر شو گرفته بود.... نمی فهمید چی می خواد وکجا می ره  ....خیلی گرسنم بود... همش میگفتم من گشنمه بیچاره اون متوجه نمی شد  .....بغض  تو  گلوم پیچیده بود ....یهو چشمم افتاد به گنبد....مادرم گریه می کرد وچیزی می گفت ....من هم بیشتر گرسنه می شدم .اما من که یک ساعت پیش غذا خورده بودم.....مادرم با همون دل شکسته و گریونش برام یه ساندویچ خرید ....اما هر کاری کردم نتونستم بخورم.....ساعت 5 عصر شده بود ...سوار اتوبوس شدیم .....تا تهران 2 ساعت راه بود اما همش می گفتم مادر چرا نمی رسیم.....جلوی خونه پر از پارچه های مشکی بود .....بابام با دعاهای مادرم شفا نگرفته بود و مرد.

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:45  توسط امید فاخر  | 

مطالب قدیمی‌تر