تبليغاتX
ناوک
 
قدری حیاتم دهید
می گویند بد بین شده ام /.می گویند دل مبند/ می گویند دل به این پیر زن عشوه گر دهر مبندخسته شدم از بی .... بی ......و بی...مردم از بس زنده شدم...پیر شدم از بس که از نو شروع کردم /از نامرادی ها دلم سرکوبم می کند/و گاه احمقانه می اندیشم که خوبی دیگران  است که من بد شدم/

گاه به منورالفکرهایی بر میخورم که یونجه دو خر را نمی توانند به دو قسمت تقسیم کنند و گاه به  میمون های حس نویسی بر خورد می کنم که حس و عشق را به گندابی متعفن تبدیل می کنند/فردا دیر است

و زمانم را می رباید/من بی من چه کنم در این دنیای وانفسا/از شما می پرسم آیا حقیقتا معنای زندگی این است؟کجا آدمی به جایی میرسد که به جز خدا نمی بیند؟بو ی گند می آید/بگذارید بینی  انسان

شناختی ام را بگیرم/نه با شما نیستم/من فقط به قدری با ....با ... با...محتاجم /قدری حیاتم دهیدمگذارید که فکر کنم این روز ها آن قدر با دیگران دوستی کرده ام که اکنون وقت خیانت باشد 


به قلم امید فاخر در سی ام دی 1386 | موضوع:
از بابا چاهی
پرنده ای که جفتش را در معاشقه قورت داده

از گرسنگی نمی میرد

تابوتم را نصف قیمت فروختم

به نیمه دیگر خودم که حال خوشی نداشت

                           صورتت را دیگر از بر نیستم

                                در باران سرسری


به قلم امید فاخر در سی ام دی 1386 | موضوع:
به بهانه درگذشت حميد عاملي، قصه‌گوي راديو

   (چاپ شده در هفته نامه سروش ۲۲ دی ماه توسط خودم)                                

 

-1 "اينجا براي ماندن، حتي هوا كم است، اينجا خبر هميشه فراوان است، ... باري اين حرف‌هاي داغ دلم را ديوار هم‌توان شنيدن نداشته باشد، ‌آيا تو را توان شنيدن هست ديوار! "

 آخرين جمله‌اش اين بود «سرطان را با دستم مچاله مي‌كنم و دوباره كار خود را در راديو شروع مي‌كنم» اما اجل سرنوشت ديگري را رقم زد.

بابا عاملي مرد، گرچه مرد نكونام نمي ميرد و مرده آن است كه نامش به نيكوئي نبرند. كار قصه‌گويي را از 5 سالگي در كودكستاني متعلق به يك مادام فرانسوي آغاز و با قصه‌گويي در صبح راديو جمعه راديو ادامه داد. قصه‌گوي خوش‌رفتار و مهربان، 21 ارديبهشت 1320 در تهران به دنيا آمد. مادرش يكي از مشوقان هميشگي او در  راه «گويندگي» بود. سپس از زنده‌ياد بزرگ‌مهر كار قصه‌گويي در راديو و صبح جمعه را به طور جدي پيش گرفت.

از همان كودكي قصه‌هاي مادربزرگ و عمه خانم را حفظ مي‌كرد و در مهدكودك براي بچه‌ها مي‌خواند. عاملي در خانواده‌اي فرهنگي رشد كرد، پدرش دبير ادبيات و مادرش ديپلمه بود. وقتي كمي بزرگتر شد، قلم را برداشت و قصه‌هايي كه شنيده را با ذهن كودكانه نوشت و پس از ورود به مدرسه كار خود را با نوشتن روزنامه‌ديواري ادامه داد.

گذشت، تا سن 14 سالگي كه در كيهان بچه‌ها و مجله سپيد و سياه شروع به نوشتن كرد تا اينكه در سال 1336 به جهت ارتباط با مجله هفتگي و استاد «جواد فاضل» نويسنده «چهارده معصوم» و «صحيفه سجاديه» آشنا شد.

بابا عاملي «تأليف كتاب‌هايش را از سال 52 آغاز كرد و بيش از 200 عنوان كتاب را ويژه گروه سني كودك و نوجوان نوشت، كتاب‌هايش با الهام از ادبيات اساطيري مشرق زمين و ايران باستان خلق مي‌كرد و پس از آن به نوشتن مجموعه 25 جلدي «هزار و يك شب» پرداخت، مجموعه اصيل و ارزشمندي كه در دوره هخامنش خلق شد و در زمان هارون‌الرشيد به بغداد رفت و تحريف شد. عاملي با عزمي راسخ و با اراده‌اي عظيم و عرقي پرقدرت به وطن، چه شب‌ها بيدار ماند و" هزار و يك شب" را خلق كرد.

او از سال 1337 وارد راديو شد و پس از مرحوم صبحي به قصه‌گويي روي آورد و نيم قرن به اين فعاليت پرداخت، بابا عاملي معتقد بود كه تمام قصه‌هاي دنيا برگرفته از مشرق و ايران زمين است و تلاش بسياري كرد تا در طي 55 سال نويسندگي و 50 سال گويندگي راديو، داستان‌ها و ادبيات ايران را به همه معرفي كند.

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند

آشنايي من با مرحوم عاملي به يك‌سال و نيم پيش بر مي‌گردد، زماني كه با دوستي به ديدارش در دفتري زيبا و خوش‌طراحي شده رفتم، شايد 3 دقيقه‌اي  محو دفترش شده‌ بودم، عاملي به قدري كتاب داشت به سختي مي‌شد ديوارها را ديد، قطعه شعري توجهم را جلب كرد با اين عنوان:

«از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند» و من كه مشغول زمزمه اين قطعه بودم، عاملي را متوجه كرد و باز من كه ارادتي خاص به سروده‌هاي «مرحوم سيد حسين حسيني»  داشتم، با خواهش باباعاملي، مابقي شعر را        خوا ندم و آنجا بود كه عاملي سخت به گفته خودش شيفته من شد اما من از او زودتر شيفته شده بودم. «چاي، نسكافه، آب پرتقال اصل ، كدام را ميل مي‌كنيد» اين جمله را عاملي در بدو ورود هر ميهمان ناخوانده‌اي مي‌گفت و با آدابي منحصر و اسباب پذيرايي تك و خاص از ميهمان‌ها پذيرايي مي‌كرد. عاملي در مقابل ميهمانانش خبردار مي‌ايستاد، اول آنكه اين را آدا بي مؤكد مي‌دانست و دوم آنكه سرفه‌هاي بي‌امانش او را وادار به ايستادن مي‌كرد. با صداي صاف، بم، مهربان و هدايت شده كه هر شنونده‌اي را شيفته مي‌كرد و گاه تصور مي‌شد كه پشت تريبون نريشن مي‌گويد، مي‌گفت: «ارجمندانم من بيش از 50 سال شبانه‌روز، پشت تريبون خم شدم و قصه‌گويي كردم و فاصله ايجاد شده بين ديافراگم باعث مي‌شود كه من خجل زده شوم و مجبورم كه براي از بين بردن فاصله ايستاده صحبت كنم، من نه سرطان دارم نه آسم، راحت باشيد عزيزانم» عاملي اين جمله را سنجاق هر محفلي كرده بود و در طول آشنايي و همكاري‌ام بارها وبارها اين جمله را شنيدم و چه بارها كه من با بي‌ادبي و از اينكه حس مي‌كردم بايد در ميان پرانتزهاي گفتگوهايمان با افراد ناآشنا اين جمله را بگويم، مي‌گفتم و خيال عاملي را راحت مي‌كردم.

كمتر از 10 روز، رابطه‌اي عميق و به مانند يك پدر و پسر ميان ما شكل گرفت كه ديگران به هيچ‌ عنوان نمي‌توانستند رابطة تنگاتنگ ما را بپذيرند و با دعوت و افتخاري كه به سوي من آمده بود، دفترش را با كليه امكانات، بي‌هيچ رسيد و چك و سفته و ضامني در اختيار من قرار داد.

اكنون نمي‌دانم از كجاي مهرباني، انسان دوستي، گذشت، ايثار، استادي و از كدام بعد عاملي بنويسم كه به راستي از هر روز و ساعت با عاملي بودن بايد نوشت.

اوايل او را استاد خطاب مي‌كردم، بيش از اينكه او را حرفه نويسندگي و گويندگي پيش كسوت و استاد بدانم انسانيت و خوي و منش عاملي او را استاد كرده بود ،استادي كه در رفتار و كردار به هر با ادب و بي‌ادبي منش انساني مي‌آموخت.

عاملي با فروتني وصف ‌ناپذيري از هر كه او را استاد خطاب مي‌كرد،‌ خواهش مي‌كرد كه او را تنها «عمو عاملي» يا «بابا عاملي» صدا كنند. عاملي تنها بود و دنيايش ، قصه‌هايش بود و كتاب‌هايش و در دنياي تنهايي‌اش مرا يافته و مرا «پسرخوانده» خويش پذيرفته بود و من هم كه از نعمت پدر محروم بودم، از خدا خواسته چه كسي را مي‌توانستم بهتر از باباعاملي بيابم كه پدر خطابش كنم و از آنجا شد كه عاملي شد «پدر نيلوفري من»

در يادداشت‌هايم و كسب تكليف براي كارهايمان در عنوان نامه چنين مي‌نوشتم «پدر نيلوفري‌ام» عاملي شوق اين خطاب مستش مي‌كرد و مي‌گفت: من چنين عنوان را و لذت اين نعمت را با هيچ چيزي در دنيا عوض نمي‌كنم.

خلاصه بگويم: عاملي از تعريف و تمجيد و دغل و ريا و رشوه و هر چه بدي بود، بيزار بود.

عاملي هيچ گاه براي پول كار نكرد و قلم به حركت در نياورد و هيچ گاه نگذاشت كساني كه قصد داشتند از موقعيت عاملي سوء استفاده كنند و او را بنده پول و رشوه كنند، به او نزديك شوند، عاملي با عزت زندگي كرد، با عزت نوشت و  با عزت رفت،........ به راستي آيا كسي را مي‌يابيم كه از او راضي نباشد؟

راز دوستي‌هاي عاملي

عاملي دوستاني داشت كه صاحب منصب و جايگاه دولتي بودند، اما هيچ‌گاه از جايگاه آنان استفاده نكرد و فقط به مانند ديگر انسان‌هاي بي‌پست و مقام فقط با آنها دوست بود. يكي از اين افراد «مرتضي طلايي» رييس پليس اسبق تهران بود كه نام وي را با آدابي ويژه و با احترام ياد مي‌كرد، آشنايي اين دو موقعيت حقوقي، اين شخصيت‌ها مرا به آن كرد كه از ارتباط و نحوه دوستي آنها سؤال كنم. عاملي چنين تعريف كرد:

«چند سال پيش در حوالي پل حافظ درگيري چند جوان با نيروهاي پليس را ديدم، جمعيت فراواني آنان را احاطه كرده بودند، وقتي ديدم كه حرمت انسانيت در چنين جمعي از سوي طرفين ناديده گرفته مي‌شود ايستادم تا ميانجي‌گري كنم، در اين ميان سردار طلايي رسيد و مأموران را از نحوه برخورد بازخواست كرد و با شأن صحيحي با متخلفان برخورد كرد، اين منش «مرتضي جان» مرا سخت شيفته او كرد و من باب اين برخورد كه مي‌طلبيد رفتاري سخت و خشك اعمال شود مرا سخت مجذوب كرد و به نشانه قدرداني فرداي آن روز با دسته‌گلي به دفتر سردار رفتم .راحت پذيرفتنم و منش انساني سردار، دوستي عميقي بين ما ايجاد كرد به طوريكه هر هفته از احوال هم مطلع مي‌شديم»

شما اين روايت با ا فعال و صداي نرم و گرم بابا عاملي تصور كنيد.

عاملي دوستاني داشت كه هر يك با چنين روايت‌ها و اتفاق‌هاي ساده آشنا شده بودند و منش او باعث مي‌شد كه دوستي ها فراتر از يك رفاقت پيش رود. مدعاي اين حقانيت آن است كه درروز خاكسپاري پيكرش در سرما و برف شديد 16 دي‌ماه، خيل دوستداران و آشنايان در قطعه هنرمندان گرد پيكرش جمع شده بودند و اشك مي‌ريختند.

ز غصه كوه البرز مي‌شود آب

«عاملي» در چهارمين فستيوال خانه دوست كه از سوي مركز فرهنگي هنري نوجوانان تهران وابسته به سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران ويژه نكوداشت از هنرمندان حوزه كودك و نوجوان برگزار شد، در مردادماه امسال مورد تقدير قرار گرفت. او در دوره شيمي درماني قرار داشت و حال مساعدي براي حضور در برنامه رسمي نداشت، به دعوت برگزار كنندگان كه بنده هم يكي از عاملان اين فستيوال بودم، لبيك گفت .وقتي پشت تريبون قرار گرفت به گونه‌اي سخن آغاز كرد كه اشك در ديدگان حضار نشست:

ز غصه كوه البرز مي‌شود آب                مگر رستم بياورد پيش غم تاب

حريف غم نديدم پيل تني را                  تواند بگذرد از زير اين باب

عاملي با لحني گريان مي‌گفت:" سخني كه اكنون وا مي‌گويم حتي همسر و فرزندم هم الان خواهند فهميد" و چنان آغاز كرد:" چند سال پيش 60 ميليون تومان براي چاپ آثار تأليفي ام وام گرفتم و آثارم  را به 120 عنوان كتاب و آثار صوتي‌ام را به 25 اثر افزايش دادم و بازنويسي اثر 25 جلدي هزار و يك شب را ادامه دادم، عدم تسلط به بازار و تجارت و دغل‌بازي باعث شد در حرفه نشر ورشكست شوم ، توان بازپرداخت اقساط را نداشتم و الان با بهره 26 درصد بايد 150 ميليون پرداخت كنم و بانك اقدام به صدور اجراييه و حراج خانه‌ام را نموده است. من نويسنده پيش‌كسوت اهل قلم و گويندگان ايران هستم و با اين همه آثار تأليفي و 50 سال سابقه فرهنگي هنري و ادبي كه دچار بيماري سرطان حاد ريه هستم خانه‌ام در معرض حراج است و دير و يا زود خود و خانواده‌ام آواره كوچه‌ها خواهيم شد..............، مسؤولين، ....مردم،..... هنردوستان..... مرا نجات دهيد».

اشك از ديدگان عاملي مي‌ريخت و حضار هم بغض كرده فقط شنيدند و كاري نكردند.

عاملي رفتني نيست، اگر دوستت داريم چشمي‌تر كنيم، بغضي بشكنيم و ناله‌اي از سر آهي سردهيم، سفر عاملي تنها بهانه‌اي براي اين است ورنه عاملي نه مي‌ميرد و نه از ميان ما رفته است، بابا عاملي الان در بهشت قصه مي‌گويد و ياد او هيچگاه از ميان دوستدارانش نخواهد رفت.

به ياد آوردم كه 21 ارديبهشت ماه امسال در جشن تولد باشكوهي كه در سفره‌خانه كاخ سعد آباد برگزار كرد و مرا و خانواده‌ام دعوت كرده بود علرغم خوشحالي و شادي‌اش،‌غمي در چهره‌اش مستتر بود و به حضار مي‌گفت« من امسال «جفت شش» آوردم، عاملي 66 ساله شده بود.

2-حرف‌هاي ما هنوز ناتمام ..

 تا نگاه مي‌كني وقت رفتن است.

باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگريز مي‌شود.

آي ...

اي دريغ، چقدر زود دير مي‌شود.

 

1 و 2:اشعاري از زنده ياد قيصر امين پور


به قلم امید فاخر در بیست و ششم دی 1386 | موضوع:
کوچک
برای زندگی آرمیده در دنیا

                            دریغ....ماده و روح دست وپا گیرند

اگر چه این مرگ اندیشی دلمان را می آزارد

                             ولی آبدیده مان می سازد


به قلم امید فاخر در بیست و پنجم دی 1386 | موضوع:
من محتاجم به قدری مردن
هر گه که می اندیشم از مردن گریزی نیست

                                        می گسترم روی زمین شولای خود را

و می روم آن گه به خواب خوب سیری ناپذیر خویش


به قلم امید فاخر در بیست و چهارم دی 1386 | موضوع:
انسانیت
در جنگ بیشتر از صلح انسانیت است

عدم مقاومت در برابر شر

دلالت بر مقاومت در برابر خیر دارد


به قلم امید فاخر در بیست و چهارم دی 1386 | موضوع:
خود را وقف دیگران کن
کسی که زندگیش را از دست ندهد

آن را به دست نخواهد آورد

خود را وقف دیگران کن


به قلم امید فاخر در بیست و چهارم دی 1386 | موضوع:
باری دیگر یتیم شدم
من باری دیگر یتیم شدم

باری دیگر دل خوشی های کودکانه من مرد

و باری دیگر گوش درد و دل های من یتیم شد

کابوس خواب دی شبم  بوی کوچی را سر می داد

خبر کوتاه بود وسخت:

"بابا عاملی" قصه های کودکی ام به سوی خدا پرواز کرد

بابا عاملی مرد

نه.نه .......نه من باورم می شود ....نه هیچ کس دیگری

بابا عاملی پیش خدا رفت ...قصه گوی من نمی میرد

به من می گفت پسرم  ..... و او پدر نیلو فری من بود

می خواست بهترین دختر دنیا را برای من خواستگاری کند

اما من.....به جای او از خدا طلب مفغرت الهی می کنم

هر چند بابا عاملی هیچ گناهی نداشت          


به قلم امید فاخر در شانزدهم دی 1386 | موضوع:
بیایید از خدا بخواهیم
یکی از افتخارات زندگی ام از طریق دوست گمگشته ای

 در سال گذشته رقم خورد

و آن آشنایی با بزرگ مردی با وقار و آرام به نام "حمید عاملی"بود

فروتنی .ُانسان دوستی ُ.مهربانی و  خوی آدمیت را از او آموختم

گاهی چنان آرامم  می کرد که به درونم متعجب می شدم

و  گاه چنان امیدوارم می کرد که از شوق موفقیت خوابم نمی برد

به راستی درونیاتی در او دیدم که در طول ۲۷ بهار و خزان زندگی ام ندیده بودم

و .....هر چه بود به سرابی ماند و  بس

و حالا قصه گوی مهربان کودکی ام در بستر بیماری سختی. در مبارزه است

می گفت : "من انقدر به مردمان کشورم عشق می ورزم که با مرگ خواهم جنگید"

بیایید فقط به پاس یک دل مهربان از خدا بخواهیم

قصه گو ی خاطرات ما بماند و نمیرد 

 

 


به قلم امید فاخر در سیزدهم دی 1386 | موضوع:
مجنون(محمد دهقان)
آب مریز پشت سرم

یعنی حتی طاقت دیدن ردپای مرا هم نداشتی

ساده دلا که من بوی نفس هایت را شماره میکردم

و بر چوب خط جنونم می افزودم

حالا کار من از جنون هم گذشته است

سنگ دل

دلت نمی سوزد که

تنها این مادر پیر من است که مانده و

برای آمدن فرزندش

چوب خط می شمارد؟

نه

به یقین در دل خواهی گفت :او نیز مجنون است


به قلم امید فاخر در دهم دی 1386 | موضوع:
خداحافظ
من امروز به مشهد پرواز می کنم

مرا حلال کنید دوستان

دوستتان دارم

به یاد  شما هستم


به قلم امید فاخر در پنجم دی 1386 | موضوع:
غدير يك واژه نيست(ويژه مسابقه غدير)
ِغدير حادثه نيست

غدير يك واژه نيست

غدير نام يك سرزمين نيست

غرق آنم كه غدير را تفكر بنامم يا نشانه و رمز ؟

ديار عشق و دلدادگي بدانم يا ذات تداوم  راه نبوي ؟

و يا نقطه تلاقي كاروان رسالت و امامت ؟

و... خواب ديدم كه غدير چشمه اي است جوشان و زلال

كوثري است بي زوال و افقي است بي كران

........و در رويايم غدير را خورشيدي دانستم عالمتاب و بي كران

و.... انديشيدم كه غدير يك روز نيست

غدير دنيايي است از حماسه و برادري و شجاعت و شهامت

و دريايي از شكر و پيمان

به ياد آوردم كه خداوند فرمود:

"دين شما را در غدير به كمال رساندم و نعمت را بر شما تمام كردم "

و چنين نوشتم:  "غ":غرق در هستي عشق  "د":ديار دلدادگي به معبود

"ي":ياد ياس خوشبوي علي(ع)و محمد(ص) "ر":رمز نجات انسانيت


به قلم امید فاخر در سوم دی 1386 | موضوع:
تو دير جنبيدي زرنگ
تو دير جنبيدي زرنگ

پيش از آنكه سنگ را

به جانب دريا پرتاب كنم

بايد دستم  را مي گرفتي

حالا جلوي اين موج ها را كه دايره وار

به سمت اسكله ها مي روند

ديگر نمي توان گرفت


به قلم امید فاخر در سوم دی 1386 | موضوع:
از ميكل آنژ
در دل هر تكه سنگ مرمر

مجسمه زيبايي نهفته است

فقط يك نفر بايد اضافه هاي سنگ را بردارد

تا اثر هنري درونش آشكار شود


به قلم امید فاخر در دوم دی 1386 | موضوع:
تو امروز مثل همیشه بودی
اومدم جلوت و ایستادم و گفتم:

تو امروز تو یه جور دیگه شدی

آخه خیلی مهربون شدی

می خواستم همیشه همین جوری بمونی

ولی تو عصبانی نگاهم کردی .مثل همیشه

فکر کردی دارم مسخره ات میکنم

بعد راه افتادی و رفتی

کاش بهت نمی گفتم

فقط نگاهت می کردم

همین طور که دور می شدی داد زدم:

آهای .حرفم رو پس می گیرم

تو امروز مثل همیشه بودی

 


به قلم امید فاخر در یکم دی 1386 | موضوع:
ايستگاه
خانه
پست الكترونيك
حال من بي تو
درباره وبلاگ:

وقتي دريا روبروي من است ،نه جانب دريا را مي گيرم نه به تو باز مي گردم،معناي من در فرصت همين موج خلاصه شده است،چشم انتظار كيستي آن را كه دريا را به ساحل مي آورد من نيستم،سراغ مرا از ماهيان دور دست بگير كه گلوي خود را به قلاب گره مي زنند تا سيلان سخاوت دريا از ذهن ماهي گيران پير بر چيده نشود
نامم "اميد" هر چند گاهي" نااميد "و معتقدم نيمي از واقعيت زشت تر از تمامي يك دروغ است
رديف ماهانه
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشيو
درباره ها
حرف های بی اگر
دوستان
چشمي به فرهنگ و هنر(اميد فاخر)
اول شخص مفرد(آمنه فرخي)
نمايه تهران
ركن پنجم دموكراسي
محمد آقازاده
محمد رضا فهميزي
دكتر شكر خواه
محمد صالح علا
اهورا
آیدا اصلاني
در سايه سار خوشبختي
صادق هدايت
ميثم عسگري
روزنامه جام جم
بازيگران
قاليباف
كمي صادق تر(مهدي پارسا)
نسرين نيكنام
نا خوانا(ليلا ملك محمدي)
ليمو بانو
علي رضا
سطر هاي پنهاني
خوابگرد
تير آهن 18
عرفان نظر آهاري
چكامه
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
مهدي اخوان ثالث
نگين (ديوار)
ميثم اخباري(كوير)
فيروزه عسگري
حسن فرهنگي
مرتضی(داستان مینی مال)
نارسيس(آزيتا)
انجمن منتقدان و نويسندگان سينما
باز نگار
نفيسه احمدي
عبدلاجبار كاكايي
ندا كشاورز
علي رضا قرباني
احسان بهرامي
روزنه ها

فهرست روزنه ها
شمارنده و نظر سنجي