قدری حیاتم دهید
می گویند بد بین شده ام /.می گویند دل مبند/ می گویند دل به این پیر زن عشوه گر دهر مبندخسته شدم از بی .... بی ......و بی...مردم از بس زنده شدم...پیر شدم از بس که از نو شروع کردم /از نامرادی ها دلم سرکوبم می کند/و گاه احمقانه می اندیشم که خوبی دیگران است که من بد شدم/
گاه به منورالفکرهایی بر میخورم که یونجه دو خر را نمی توانند به دو قسمت تقسیم کنند و گاه به میمون های حس نویسی بر خورد می کنم که حس و عشق را به گندابی متعفن تبدیل می کنند/فردا دیر است
و زمانم را می رباید/من بی من چه کنم در این دنیای وانفسا/از شما می پرسم آیا حقیقتا معنای زندگی این است؟کجا آدمی به جایی میرسد که به جز خدا نمی بیند؟بو ی گند می آید/بگذارید بینی انسان
شناختی ام را بگیرم/نه با شما نیستم/من فقط به قدری با ....با ... با...محتاجم /قدری حیاتم دهیدمگذارید که فکر کنم این روز ها آن قدر با دیگران دوستی کرده ام که اکنون وقت خیانت باشد
+ نوشته شده در سی ام دی 1386ساعت 23:31  توسط امید فاخر
|
