(چاپ شده در هفته نامه سروش ۲۲ دی ماه توسط خودم)
-1 "اينجا براي ماندن، حتي هوا كم است، اينجا خبر هميشه فراوان است، ... باري اين حرفهاي داغ دلم را ديوار همتوان شنيدن نداشته باشد، آيا تو را توان شنيدن هست ديوار! "
آخرين جملهاش اين بود «سرطان را با دستم مچاله ميكنم و دوباره كار خود را در راديو شروع ميكنم» اما اجل سرنوشت ديگري را رقم زد. 
بابا عاملي مرد، گرچه مرد نكونام نمي ميرد و مرده آن است كه نامش به نيكوئي نبرند. كار قصهگويي را از 5 سالگي در كودكستاني متعلق به يك مادام فرانسوي آغاز و با قصهگويي در صبح راديو جمعه راديو ادامه داد. قصهگوي خوشرفتار و مهربان، 21 ارديبهشت 1320 در تهران به دنيا آمد. مادرش يكي از مشوقان هميشگي او در راه «گويندگي» بود. سپس از زندهياد بزرگمهر كار قصهگويي در راديو و صبح جمعه را به طور جدي پيش گرفت.
از همان كودكي قصههاي مادربزرگ و عمه خانم را حفظ ميكرد و در مهدكودك براي بچهها ميخواند. عاملي در خانوادهاي فرهنگي رشد كرد، پدرش دبير ادبيات و مادرش ديپلمه بود. وقتي كمي بزرگتر شد، قلم را برداشت و قصههايي كه شنيده را با ذهن كودكانه نوشت و پس از ورود به مدرسه كار خود را با نوشتن روزنامهديواري ادامه داد.
گذشت، تا سن 14 سالگي كه در كيهان بچهها و مجله سپيد و سياه شروع به نوشتن كرد تا اينكه در سال 1336 به جهت ارتباط با مجله هفتگي و استاد «جواد فاضل» نويسنده «چهارده معصوم» و «صحيفه سجاديه» آشنا شد.
بابا عاملي «تأليف كتابهايش را از سال 52 آغاز كرد و بيش از 200 عنوان كتاب را ويژه گروه سني كودك و نوجوان نوشت، كتابهايش با الهام از ادبيات اساطيري مشرق زمين و ايران باستان خلق ميكرد و پس از آن به نوشتن مجموعه 25 جلدي «هزار و يك شب» پرداخت، مجموعه اصيل و ارزشمندي كه در دوره هخامنش خلق شد و در زمان هارونالرشيد به بغداد رفت و تحريف شد. عاملي با عزمي راسخ و با ارادهاي عظيم و عرقي پرقدرت به وطن، چه شبها بيدار ماند و" هزار و يك شب" را خلق كرد.
او از سال 1337 وارد راديو شد و پس از مرحوم صبحي به قصهگويي روي آورد و نيم قرن به اين فعاليت پرداخت، بابا عاملي معتقد بود كه تمام قصههاي دنيا برگرفته از مشرق و ايران زمين است و تلاش بسياري كرد تا در طي 55 سال نويسندگي و 50 سال گويندگي راديو، داستانها و ادبيات ايران را به همه معرفي كند.
از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
آشنايي من با مرحوم عاملي به يكسال و نيم پيش بر ميگردد، زماني كه با دوستي به ديدارش در دفتري زيبا و خوشطراحي شده رفتم، شايد 3 دقيقهاي محو دفترش شده بودم، عاملي به قدري كتاب داشت به سختي ميشد ديوارها را ديد، قطعه شعري توجهم را جلب كرد با اين عنوان:
«از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند» و من كه مشغول زمزمه اين قطعه بودم، عاملي را متوجه كرد و باز من كه ارادتي خاص به سرودههاي «مرحوم سيد حسين حسيني» داشتم، با خواهش باباعاملي، مابقي شعر را خوا ندم و آنجا بود كه عاملي سخت به گفته خودش شيفته من شد اما من از او زودتر شيفته شده بودم. «چاي، نسكافه، آب پرتقال اصل ، كدام را ميل ميكنيد» اين جمله را عاملي در بدو ورود هر ميهمان ناخواندهاي ميگفت و با آدابي منحصر و اسباب پذيرايي تك و خاص از ميهمانها پذيرايي ميكرد. عاملي در مقابل ميهمانانش خبردار ميايستاد، اول آنكه اين را آدا بي مؤكد ميدانست و دوم آنكه سرفههاي بيامانش او را وادار به ايستادن ميكرد. با صداي صاف، بم، مهربان و هدايت شده كه هر شنوندهاي را شيفته ميكرد و گاه تصور ميشد كه پشت تريبون نريشن ميگويد، ميگفت: «ارجمندانم من بيش از 50 سال شبانهروز، پشت تريبون خم شدم و قصهگويي كردم و فاصله ايجاد شده بين ديافراگم باعث ميشود كه من خجل زده شوم و مجبورم كه براي از بين بردن فاصله ايستاده صحبت كنم، من نه سرطان دارم نه آسم، راحت باشيد عزيزانم» عاملي اين جمله را سنجاق هر محفلي كرده بود و در طول آشنايي و همكاريام بارها وبارها اين جمله را شنيدم و چه بارها كه من با بيادبي و از اينكه حس ميكردم بايد در ميان پرانتزهاي گفتگوهايمان با افراد ناآشنا اين جمله را بگويم، ميگفتم و خيال عاملي را راحت ميكردم.
كمتر از 10 روز، رابطهاي عميق و به مانند يك پدر و پسر ميان ما شكل گرفت كه ديگران به هيچ عنوان نميتوانستند رابطة تنگاتنگ ما را بپذيرند و با دعوت و افتخاري كه به سوي من آمده بود، دفترش را با كليه امكانات، بيهيچ رسيد و چك و سفته و ضامني در اختيار من قرار داد.
اكنون نميدانم از كجاي مهرباني، انسان دوستي، گذشت، ايثار، استادي و از كدام بعد عاملي بنويسم كه به راستي از هر روز و ساعت با عاملي بودن بايد نوشت.
اوايل او را استاد خطاب ميكردم، بيش از اينكه او را حرفه نويسندگي و گويندگي پيش كسوت و استاد بدانم انسانيت و خوي و منش عاملي او را استاد كرده بود ،استادي كه در رفتار و كردار به هر با ادب و بيادبي منش انساني ميآموخت.
عاملي با فروتني وصف ناپذيري از هر كه او را استاد خطاب ميكرد، خواهش ميكرد كه او را تنها «عمو عاملي» يا «بابا عاملي» صدا كنند. عاملي تنها بود و دنيايش ، قصههايش بود و كتابهايش و در دنياي تنهايياش مرا يافته و مرا «پسرخوانده» خويش پذيرفته بود و من هم كه از نعمت پدر محروم بودم، از خدا خواسته چه كسي را ميتوانستم بهتر از باباعاملي بيابم كه پدر خطابش كنم و از آنجا شد كه عاملي شد «پدر نيلوفري من»
در يادداشتهايم و كسب تكليف براي كارهايمان در عنوان نامه چنين مينوشتم «پدر نيلوفريام» عاملي شوق اين خطاب مستش ميكرد و ميگفت: من چنين عنوان را و لذت اين نعمت را با هيچ چيزي در دنيا عوض نميكنم.
خلاصه بگويم: عاملي از تعريف و تمجيد و دغل و ريا و رشوه و هر چه بدي بود، بيزار بود.
عاملي هيچ گاه براي پول كار نكرد و قلم به حركت در نياورد و هيچ گاه نگذاشت كساني كه قصد داشتند از موقعيت عاملي سوء استفاده كنند و او را بنده پول و رشوه كنند، به او نزديك شوند، عاملي با عزت زندگي كرد، با عزت نوشت و با عزت رفت،........ به راستي آيا كسي را مييابيم كه از او راضي نباشد؟
راز دوستيهاي عاملي
عاملي دوستاني داشت كه صاحب منصب و جايگاه دولتي بودند، اما هيچگاه از جايگاه آنان استفاده نكرد و فقط به مانند ديگر انسانهاي بيپست و مقام فقط با آنها دوست بود. يكي از اين افراد «مرتضي طلايي» رييس پليس اسبق تهران بود كه نام وي را با آدابي ويژه و با احترام ياد ميكرد، آشنايي اين دو موقعيت حقوقي، اين شخصيتها مرا به آن كرد كه از ارتباط و نحوه دوستي آنها سؤال كنم. عاملي چنين تعريف كرد:
«چند سال پيش در حوالي پل حافظ درگيري چند جوان با نيروهاي پليس را ديدم، جمعيت فراواني آنان را احاطه كرده بودند، وقتي ديدم كه حرمت انسانيت در چنين جمعي از سوي طرفين ناديده گرفته ميشود ايستادم تا ميانجيگري كنم، در اين ميان سردار طلايي رسيد و مأموران را از نحوه برخورد بازخواست كرد و با شأن صحيحي با متخلفان برخورد كرد، اين منش «مرتضي جان» مرا سخت شيفته او كرد و من باب اين برخورد كه ميطلبيد رفتاري سخت و خشك اعمال شود مرا سخت مجذوب كرد و به نشانه قدرداني فرداي آن روز با دستهگلي به دفتر سردار رفتم .راحت پذيرفتنم و منش انساني سردار، دوستي عميقي بين ما ايجاد كرد به طوريكه هر هفته از احوال هم مطلع ميشديم»
شما اين روايت با ا فعال و صداي نرم و گرم بابا عاملي تصور كنيد.
عاملي دوستاني داشت كه هر يك با چنين روايتها و اتفاقهاي ساده آشنا شده بودند و منش او باعث ميشد كه دوستي ها فراتر از يك رفاقت پيش رود. مدعاي اين حقانيت آن است كه درروز خاكسپاري پيكرش در سرما و برف شديد 16 ديماه، خيل دوستداران و آشنايان در قطعه هنرمندان گرد پيكرش جمع شده بودند و اشك ميريختند.
ز غصه كوه البرز ميشود آب
«عاملي» در چهارمين فستيوال خانه دوست كه از سوي مركز فرهنگي هنري نوجوانان تهران وابسته به سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران ويژه نكوداشت از هنرمندان حوزه كودك و نوجوان برگزار شد، در مردادماه امسال مورد تقدير قرار گرفت. او در دوره شيمي درماني قرار داشت و حال مساعدي براي حضور در برنامه رسمي نداشت، به دعوت برگزار كنندگان كه بنده هم يكي از عاملان اين فستيوال بودم، لبيك گفت .وقتي پشت تريبون قرار گرفت به گونهاي سخن آغاز كرد كه اشك در ديدگان حضار نشست:
ز غصه كوه البرز ميشود آب مگر رستم بياورد پيش غم تاب
حريف غم نديدم پيل تني را تواند بگذرد از زير اين باب
عاملي با لحني گريان ميگفت:" سخني كه اكنون وا ميگويم حتي همسر و فرزندم هم الان خواهند فهميد" و چنان آغاز كرد:" چند سال پيش 60 ميليون تومان براي چاپ آثار تأليفي ام وام گرفتم و آثارم را به 120 عنوان كتاب و آثار صوتيام را به 25 اثر افزايش دادم و بازنويسي اثر 25 جلدي هزار و يك شب را ادامه دادم، عدم تسلط به بازار و تجارت و دغلبازي باعث شد در حرفه نشر ورشكست شوم ، توان بازپرداخت اقساط را نداشتم و الان با بهره 26 درصد بايد 150 ميليون پرداخت كنم و بانك اقدام به صدور اجراييه و حراج خانهام را نموده است. من نويسنده پيشكسوت اهل قلم و گويندگان ايران هستم و با اين همه آثار تأليفي و 50 سال سابقه فرهنگي – هنري و ادبي كه دچار بيماري سرطان حاد ريه هستم خانهام در معرض حراج است و دير و يا زود خود و خانوادهام آواره كوچهها خواهيم شد..............، مسؤولين، ....مردم،..... هنردوستان..... مرا نجات دهيد».
اشك از ديدگان عاملي ميريخت و حضار هم بغض كرده فقط شنيدند و كاري نكردند.
عاملي رفتني نيست، اگر دوستت داريم چشميتر كنيم، بغضي بشكنيم و نالهاي از سر آهي سردهيم، سفر عاملي تنها بهانهاي براي اين است ورنه عاملي نه ميميرد و نه از ميان ما رفته است، بابا عاملي الان در بهشت قصه ميگويد و ياد او هيچگاه از ميان دوستدارانش نخواهد رفت.
به ياد آوردم كه 21 ارديبهشت ماه امسال در جشن تولد باشكوهي كه در سفرهخانه كاخ سعد آباد برگزار كرد و مرا و خانوادهام دعوت كرده بود علرغم خوشحالي و شادياش،غمي در چهرهاش مستتر بود و به حضار ميگفت« من امسال «جفت شش» آوردم، عاملي 66 ساله شده بود.
2-حرفهاي ما هنوز ناتمام ..
تا نگاه ميكني وقت رفتن است.
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگريز ميشود.
آي ...
اي دريغ، چقدر زود دير ميشود.
1 و 2:اشعاري از زنده ياد قيصر امين پور
به قلم
امید فاخر
در
بیست و ششم دی 1386
| موضوع: