از برت دامنكشان،
از برت دامنكشان، رفتم اي نامهربان از من آزرده دل، كي دگر بيني نشان رفتم كه رفتم از من ديوانه بگذر، بگذر اي جانانه بگذر هر چه بودي هر چه بودم بيخبر رفتم كه رفتم شمع بزم ديگران شو، جام دست اين و آن شو هرچه بودي هرچه بودم بيخبر رفتم كه رفتم بعد از اين، بعد از اين كن فراموشم كه رفتم ديگر از دست تو مي نمينوشم كه رفتم با دل زود آشنا گشتم از دامت رها بيوفا بيوفا بيوفا رفتم كه رفتم عاشقان را بگذاريد بنالند همه مصلحت نيست كه اين زمزمه خاموش كنيد من نگويم كه به درد دل من گوش كنيد بهتر آن است كه اين قصه فراموش كني
+ نوشته شده در ششم تیر 1386ساعت 16:35  توسط امید فاخر
|
