تبليغاتX
ناوک
 
ممنونم از ........

ممنونم از خودم و تمام كساني كه مرا دوست ندارند

 اينان  در محروم بودن از اين لايزال الهي (دوست داشتن) از آدميت دور خواهند شد

ممنونم از تمامي كساني كه مرا كوچك مي بينند

غرور و خودبيني و تكبر ،آنان را در جلوي چشمان كوچك من غرق خواهد كرد.

ممنونم از كساني كه مرا تحويل نمي گيرند

كوچكي دنيا ي پوشالي آنان مجال اين خصيصه انساني را از آنان گرفته است

ممنونم از دوستاني كه مرا نفرين مي كنند

نمي دانند كه  چقدر سياهي اطراف قلبشان را تسخير مي كند

و ممنونم از كساني كه توانايي هايي مرا ناديده مي انگارند

اين ظلمي است كه در حق خود مي كنند

به ويژه ممنونم از كساني كه دل مرا مي شكنند

نمي فهمند كه اينجا ظلم به سنگ است نه شيشه

و از قلبم ممنونم كه گاهي عاشق مي شود ..عشق مي ورزد و دوست ميدارد

و ممنون تر از كساني هستم كه مرا رها مي كنند

چرا يك عمر حسرت در طول زندگي آنان را مي آزارد .


به قلم امید فاخر در بیست و چهارم اردیبهشت 1387 | موضوع:
هفت سكانس از شهر خوابم (ویژه مسابقه وبلاگ نویسی خرمشهر)

 

 سكانس ا

روز – خانه

 

دستم بريد..خون هاي بي خاصيت كه تنها از سرشت خود قرمزي را به ارث برده بودند بر موزاييك هاي حياط خانه مان مي ريخت و من ترسان و هولناك به هر سويي مي دويدم ..فكر مي كردم كه الان خواهم مرد.

 

سكانس 2

شب/اتاق خواب

در اتاق خواب با خيالي راحت ، با دمايي مطبوع و موقعيتي دلنواز  به خواب عميقي فرو رفته بودم.

 

 

سكانس 3

شهري در جنگ

در شهر خرابه اي قدم مي زنم..نگاهم به خانه هاي ويران شده ميرود...ماشيني در حال سوختن است.... مادري خود كودك خود را بغل كرده است و تا نيمه بدن در آوار هستند...قفس قناري در زير  ديواري مانده و حيوان زبان بسته در حال جان دادن است .....سربازي مانند قصاب ها از روي جنازه ها رد مي شود....صداي مهيب انفجاري مي آيد..من بزدل  و ترسناك فرار مي كنم.....مي دوم...نفس از نفسم بيرون نمي ايد.....فكر مي كنم لشگري به دنبال منند...همچنان مي دوم...پسر بچه اي در گوشه اي از يك ديوار خراب كمين كرده...بطري ايي در دست دارد.....با كبريت سر آن را آتش مي زند..مي ترسم ....فكر مي كنم مي خواهد به سمت من پرتاب كند...ترسم بيشترميشود ....مي دوم....پايم به جنازه اي مي خورد... به زمين مي خورم....شيشه هاي خرد شده دستم را ميبرد....خون مي آيد مدام .

 

 

سكانس 4

اتاق خواب ./ساعت 3نيمه شب

من ترسان و مضطرب از خواب مي پرم...به دست باند پيچي شده ام  نگاه ميكنم.....دماسنج دماي مناسبي را نشان ميدهد....پارچ آب خنكي در كنار پا تختي ام است.....هن هن كنان آبي مي نوشم ..مادرم در اتاق را باز ميكند...نوازشم ميكند.....ياد كودكي مي افتم كه در بغل مادرش مرده بود...

 

سكانس 5

خيابان هاي بزرگ پايتخت

در خيابان راه ميروم...چشمم به هر نا كجا آبادي خيره مي شود ....من عوض شدم ...باند دست هايم را  باز مي كنم....خون از دستانم سرازير مي شود ....هيچ ابايي از خونريزي ندارم  ...  فكر مي كنم ...مگر خون من چقدر گل گون تر از خون كودكان  و مردمان شهر خواب منند....همچنان در فكرم ......هم چنان درمانده راه مي روم.......

 

سكانس 6

شب / اتاق خواب من

پنجره را باز گذاشته ام .....باد سردي مي وزد....پارچ آبي ندارد....ورق هاي روي ميزم به زمين ميريزند....پرده  با وزش باد آباژور را زمين مي اندازد.....مادرم هراسان مي خواهد وارد اتاق شود ...در را قفل كرده ام....از سرما به خود مي پيچم....خوابم مي برد.....

 

 

 

سكانس 7

باغ گل لاله

در باغي قدم ميزنم....گل هاي سرخ و صورتي بيش از گل هاي ديگرند...رنگين كمان زميني است...بوي گل ها مستم مي كند....چشم هايم از زيبايي  طبيعت مي خواهند از حدقه در آيند....از روي كوه گل بالا مي روم....دري را باز مي كنم ...تابلويي با گل محمدي تزيين شده بر سر در نصب شده ...

."با وضو وارد شويد .شهر به خون شهدا متبرك است "..

..كنار نهري مي نشينم..... با آب زلالي وضو مي گيرم.....جلوتر مي روم ...نوشته اي با رنگ قرمز و با گل هاي مريم و رز آراسته شده....

 "خرمشهر را خدا آزاد كرد".

...وارد شهر مي شوم....مردم گل و شيريني پخش ميكنند.....صدايي به گوشم ميرسد ... سراپا گوش مي شوم...

."محمد نبودي ببيني شهر آزاد گشته .خون يارانت پر ثمر گشته"..

.از نهر با پاي برهنه رد مي شوم ...شيشه اي پايم را مي برد...خون زيادي مي آيد...اما آب همچنان زلال است و من بي توجه به خود همچنان مبهوت زيبايي هستم/...

 


به قلم امید فاخر در بیست و سوم اردیبهشت 1387 | موضوع:
با آن نقطه ای که گذاشت ...

مرا محدود كرد

مرا ناگزير كرد

مرا وادار به سكوت كرد

و چه مودبانه به من توهين كرد

او خوب مي دانست كه مرا چگونه تاديب كند

آتش گرفته بودم از اينكه همه چيز مرا، فقط با حركتي كوچك گرفت

نااميد شدم در درياي اميدواري

بيانم قاصر شد و زبانم الكن

آوارگي در كنار بغض هاي بي امانم خفقاني را برايم ايجاد كرده بود ،انگار مرده بودم

از پا افتادم

دست هايم ناي حركت نداشت

چشم هايم سويي نداشت حتي براي ديدن او

من براي مردن ثبت نام كردم

اما قدرت مردن هم نداشتم

....

.....

.......

با نقطه اي كه گذاشت آخر خط  جمله ام را ناتمام كرد

تمام شدم

ديگر رسم الخط قول و قرارمان اجازه ام نداد كه بگويم چرا

ديگر كلمات كفاف جمله هايم را نمي دهد

كلماتم پشت سر هم فاسد شدند

چند روزي با التماس نگه داشتم ، دور شان ريختم

حروف سردرگمند و به دنبال كلمه شدن

كلمات هم از من ميخواهند جمله شان كنم

اما آن نقطه اي كه نهاد بر ته خط دلم

مرا محدود كرد

مرا ناگزير كرد .


به قلم امید فاخر در بیست و دوم اردیبهشت 1387 | موضوع:
براي خواب يا گذشت؟
ديشب خوابم نمي برد . نمي دونم از خستگي بود يا فكر و خيال ،سرد م شد .مي خواستم ديروز را مرور كنم.عذاب مي كشيدم ،نه از بي خوابي از اينكه ديشب بايد ميرفتم و نرفتم ،بايد نمي كردم و كردم ،داد زدم :

من نمي آم...من ديگه28 سالمه ...

بلند شدم و با صدايي گرفته و رنجيده داد زدم :

- بزرگه كه باشه .....احترامش واجبه مادر؟ .اينم مي دونم...فاميلمه .هم خونمه ........مادر من مي گي "فاميل گوشت همديگه رو بخوره استخونش رو دور نمي ريزه " درست .اما تا كي ؟ يادم افتاد بايد قرص مي خوردم چند وقتيه كبدم چرب شده ..از حرص وجوشه يا از بي تحركي و كم خوابي؟نمي دونم .باز رفتم سراغ فكر هميشگي بي خوابي ......

گفتم مي كشمت ..مني كه يه مورچه رو دستم رو دلم نمي اومد لهش كنم....گفتم خودت انتخاب كن..رنگ تو چهره وحشي ش نمونده بود ...فشار ش بالا رفته بود .... پا هاش مثل پاهاي يه جوجه ماشيني كه گربه دنبالش ميكنه مي لرزيد ..منم كمتر از اون نبودم .چه التماسي مي كرد...... محكم افتاده بود به پاهاي سست و بي رمقم

 _ "تواشتباه مي کني .من اينجا كار ميكنم.محسن باور كن من هيچ ارتباطي با مهدي ندارم

 هيچ موقعه يادم نمي ره اون روز لعنتي ... براي اولين بار دستم روي كسي بلند شده بود ..نه ...چند باري هم خواهر مريضمو از روي عصبانيت زده بودم..جاي دستام روي صورت لطيف و سفيدش مونده بود...صورتي كه شب ها از شوق نوازش گونه هاش خوابم نمي برد...

اين بود دانشگاه بدبخت ؟.....كجايي مريم؟

_دانشگاه ..... مريم پس چرا صداي يه مرد مي آد؟

_صداي هم كلاسيمه

چشمام آروم داشت سنگيم مي شد.اما نه... فكر اون روز سيرخوابم مي كرد

 _ قول ميدم محسن ،ديگه تكرار نمي شه ...اشتباه كردم

برو گم شو هرزه آشغال... نفهميدم چي شد مونيتور رو زدم زمين ...صدام در نمي اومد داد مي زدم... پسره خيلي خبيپ بود و مظلوم نمايي ميكرد:

_"من بهش ميگفتم برو سر زندگيت درستو بخون من نامزد دارم ...به مولا قسم دستم بهش نخورده ..پاك پاكه "

ازش بدم اومده بود مريم زخم نادرموني به من زده بود اين بود جبران خوبي هام...اين بود....؟؟ تنفر همه وجودم رو گرفته بود داشتم خفه مي شدم ...اومدم بيرون... .دوست داشتم اونم بياد دنبالم ...جلوي اون دفتر لعنتي پاركي بود و حوضي داشت ..سرمو كردم توي اون آب كثيف و متعفنش....هي منتظر بودم اما نيومد... با اينكه حالم ازش بهم مي خورد اما مگه مي شد دل خنگولم نخواد اون بياد...نيومد... رفتم در زدم كنار پسره نشسته بود .خجالت كشيد ...اومد بيرون بازم با سفيد چشمي مي گفت:

تو اشتباه مي كني ..زود قضاوت نكن..انگار يادش رفته بود كه 5 دقيقه پيش قول داده بود تكرار نكنه..تا ميدون 7 تير التماس مي كرد هنوز جاي چار انگشتم رو صورتش بود... از اين ميترسيد كه به داداش يه لا قباش بگم كه غيرتش رو بي خودي خرج نكنه ...شب شده بود.. اون رفت خونه ..اين بار تنها ... منم رفتم درمونگاه زير دو تا سرم...چند سالي مي شه كه از اون اتفاق شوم گذشته .....تجربه كردم از آدما ..اون الان برگشته ...احساس پشيموني رو تو چشم هاي گول زننده ش مي بينم... من چشمامو ميخوام ببندم... نمي دونم براي خواب يا گذشت؟


به قلم امید فاخر در هفدهم اردیبهشت 1387 | موضوع:
باید دیگری شد
بايد ديگري شد ، بايد از خود گريخت ،بايد تبديل شد، بايد پرواز كرد از درون تباه شده خود و نه شايد بايد رفت از خود وشايد هم خود كشي و دگر كشي كرد ،شبها بي خاصيت شده اند ،ديگر گل ها هم لطيف نيستند، انسانها در خدمت ماشين هايند و ما برده جهل و خودخواهي و تمول و آز و جاه، پدري 24 سال دخترش را در بند مي كند و سالها به او تجاوز مي كند و بي گناهاني را به دنياي دون خويش مي افزايد، چشم ها كور شده اند گوش ها هم عاجزند از ايفاي نقش خود، دنيا ها هم تنگ و تاريك و بي مايه شد ه اند،انگار از ياد ها رفته است انسان و انسانيت و دگر خواهي، به كل فراموش كردهايم كه بايد رفت، كمي شرم كنيم مگر نه آن كه اين دنيا چند روزي قفسي است بهر تنمان خدا را شرم مي آيد از خلقت خويش، مگر نه آن كه بايد به جايي رسيم كه جز او نبينيم ، پس كو و كجا و چگونه؟ دنيا و آخرت ما در بند فقط 4صد هزار ؟ واژه ها هم متملق شد ه اند ،بايد پريد از انسان هاي دور و برمان حذر كرد،سخت است نفس در هوايي كه هر درختي تو را قامت تفنگي است، چندي پيش پيازي را بوييدم ،نخنديد ،پياز هم بو نداشت، آزادي ما زماني حاصل مي شود كه آزادي ديگري را سلب كنيم ...وانفساها.. باور كنيم اگر خدا خواهد عزيز مي كند و هر كه را بخواهد ذليل،..خيانت ها هم تكراري شده اند و ديگر محسوب نمي شوند،من از افكار خويش خسته و نالان شدم ....اندكي دير است باز گرديم "از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرد " سينه دنيا ز خوبي ها تهي است ،"صحبت از آزادگي ، پاكي ؛مروت ابلهي است"

به قلم امید فاخر در دهم اردیبهشت 1387 | موضوع:
آخرين واگويه ها با سفر كرده ام
@خوشبختي وجود ندارد-ما خوشبخت نيستيم-

اما مي توانيم اين حق را به خود دهيم كه در آرزوي آن باشيم

 @گذشته مي گذرد -شايد بي رحمانه باشد-

ولي چيزي كه مهم است حال است

برگشتن به گدشته زماني خوب است كه انسان بخواهد چيزي را مرور كند براي يك حركت جديد

 @در من كسي است كه مثل هيچ كس نيست

چشمش به رنگ مهرباني چشم كبوتر

وقتي كنار پنجره در انزواي كوچه تنهايي قلبم براي گريه گرفته است

 او با دو چشم من گريه مي كند

 @چند روزي است بي تاب است

پرنده كوچك قلبم را مي گويم شايد اتاقش كوچك شده براي آرزو هاي بزرگش

بايد فكري كرد.مگر نه ؟

@از نا گفته ها پرم

 عقده اشك من درد پري است

وباقي نا گفته سكوت نيست .ناله ايي است

 عشق هاي معصوم .بي كار و بي انگيزه اند


به قلم امید فاخر در هشتم اردیبهشت 1387 | موضوع:
زخم
شب ها اتاقم بوی تو را می دهد

می دانی که این پرنده بی بال و پر سحرگاه می میرد.

زخم زندگیت منم

همه به زخم هایشان دستمال می بندند

اما تو به زخمت دل بسته ای؟


به قلم امید فاخر در چهارم اردیبهشت 1387 | موضوع:
این قدر چپ چپ نگاهم مکن
کاری از من ساخته نیست

این قدر چپ چپ نگاهم مکن

نه به تو  و نه به هیچ کس دیگر نخواهم گفت

 ارزش هر آدمی به تعداد حرف های نا گفته اوست

 چقدر بدم می آید که  همه می خواهند راز های دلم را کشف کنند

  اگر  کمی فرصتم دهید  سال های دور از خانه ام ُهم به تو و هم به دیگران خواهم گفت

بگذار دلم به تلی از خاکستر تبدیل شود و کام از جان باز نکنم

مگذار بگویم و بی هیچ ُفقط من چپ چپ نگاهت منم

باز نگاهم مکن

به روح تختی  قسم دست خودم نیست

چیزی ندارم که به تو و یا دیگری بگویم 

 

 


به قلم امید فاخر در بیست و چهارم فروردین 1387 | موضوع:
تهنيت
باز بهاري ديگر آمد من بزرگتر و پيرتر شدم مهم نيست خوب است كه من اطرافيان و دوستان و طبيعت و خدا را بيشتر شناختم و چه بهتر كه خودم را بيشتر از پيش شناختم نوروز هم كه رسيد همه چيز هم كه نو شد من ماندم ويك دنيا تجربه تلخ و شيرين بگذريم زمستان هم گذشت تا بهار را ديديم من هم مي گذرم از هر چه بد بود و بد هر روزتان نوروز

به قلم امید فاخر در بیست و هشتم اسفند 1386 | موضوع:
سنگ
يك شب از خدا خواستم

 تا مرا از دست عشق آزاد كند

خدا دعايم را مستجاب كرد

و من به سنگ تبديل شدم

 ........

مادرم مي گفت عاشقي يك شب است

و پشيماني هزار شب

و حالا هزار شب پشيمانم

كه چرا يك شب عاشق نبودم

 

 


به قلم امید فاخر در بیست و سوم اسفند 1386 | موضوع: حرف های بی اگر
ايستگاه
خانه
پست الكترونيك
حال من بي تو
درباره وبلاگ:

وقتي دريا روبروي من است ،نه جانب دريا را مي گيرم نه به تو باز مي گردم،معناي من در فرصت همين موج خلاصه شده است،چشم انتظار كيستي آن را كه دريا را به ساحل مي آورد من نيستم،سراغ مرا از ماهيان دور دست بگير كه گلوي خود را به قلاب گره مي زنند تا سيلان سخاوت دريا از ذهن ماهي گيران پير بر چيده نشود
نامم "اميد" هر چند گاهي" نااميد "و معتقدم نيمي از واقعيت زشت تر از تمامي يك دروغ است
رديف ماهانه
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آرشيو
درباره ها
حرف های بی اگر
دوستان
چشمي به فرهنگ و هنر(اميد فاخر)
اول شخص مفرد(آمنه فرخي)
نمايه تهران
ركن پنجم دموكراسي
محمد آقازاده
فهميزي
دكتر شكر خواه
محمد صالح علا
اهورا
آیدا اصلاني
در سايه سار خوشبختي
صادق هدايت
ميثم عسگري
روزنامه جام جم
بازيگران
قاليباف
كمي صادق تر(مهدي پارسا)
نسرين نيكنام
نا خوانا(ليلا ملك محمدي)
ليمو بانو
علي رضا
سطر هاي پنهاني
خوابگرد
تير آهن 18
عرفان نظر آهاري
چكامه
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
روزنه ها

فهرست روزنه ها
شمارنده و نظر سنجي